شما هم می توانید،عکسها یا اسامي همكلاسي هاي خود در روستاي استاد را جهت نمایش در وبلاگ به نشاني ايميل اينجانب ارسال نماييد همکلاسی ها

                                                   

بسم ا... الرحمن الرحیم

                                                                                                                       

زندگی صحنه ی یکتای هنر مندی ماست      هرکسی نغمه ی خود خواند و از صحنه رود     صحنه پیوسته به جاست       خرم آن نغمه که مردم بسپارند به یاد

                                                           

"آموزگارانی که از سالهای قبل از سال ۱۳۴۶ تا کنون در  مدارس ابتدایی و راهنمایی روستای استاد تدریس نموده اند " - - لطفا نظرات تکمیلی و اصلاحی خود را ارسال نمایید. - -

 

۱- آموزگاران دبستان ابتدایی روستای استاد:

 

 آقایان و خانمها

 

 آقای موسوی (قاین)- آقای محمد زاده (کاخک)- آقای صفرنیا(گناباد)-آقای دهواری(زابل)-مجید طبا طبایی (کرمان)-محمد نورکی(ایرانشهر)-آقاي ميري (گناباد)-آقاي غنيان(؟)- مرحوم ميراني(گناباد)- خانم سروش(گناباد)-ابوالقاسم يوسفي(؟)-آقاي بهبهاني(؟)-خانم غفاري(گناباد)- خانم جوان(بيدخت)-آقاي رامشيني(مشهد)-سیدحسین مجیدی(بهاباد)- آقای پناهی(؟)-آقای رحیمی (؟)- آقای محمدی(آمل) - پرویز فارابی (قاین٬استاد )-خانم جعفری (گناباد)- آقای ناصری (قاین )- آقای مزد آبادی (قاین )- آقای خنده رو (نوغاب )- خانم بابایی (گناباد)- آقای عباسی (قاین )-جعفر اثنی عشری (مشهد )-  خانم باقری(گناباد)-خانم نجفی(بیدخت)-خانم رحیم نیا(گناباد)-آقای جلالی(دامغان)-خانم خسروی(گناباد)- خانم عبدالهیان(نوغاب گناباد)- خانم یگانه (بیدخت)محمد حسین حسن زاده( روستای استاد)-فاطمه قلی پور (روستای استاد)-  ابراهیم فرودی (استاد)-مختار کوه نشین(استاد)-عباسعلی عطایی(استاد)- رضا عطایی(استاد)-  محمود کوه نشین (استاد)- حسین ایرانفر (استاد)- علی منصوریان (استاد)- ساره عطایی (استاد)-حسن اولیایی(استاد )-فاطمه عبد اللهی (استاد )- علی عبد الهی (استاد )- منصوره اولیا یی (استاد )وخانم مهری کوه نشین (استاد )و...

 

۲- آموزگاران مدرسه راهنمایی روستای استاد :

 

آقایان و خانمها

 

آقای روح اللهی(؟)- مرحوم حسن احمدی (کرمان٬ استاد)-خانم مقدم (بیدخت)-غلامرضا تقوایی(قاین)-پرویز اعلمی(گناباد)-آقای فیاضی(گناباد)-آقاي سالاري(قاين)-آقاي غني زاده(؟)-آقاي زماني(بيدخت)- آقای میرزایی( برجوک گناباد)- آقای حاج علی (برجوک گناباد)-آقای نظری(نوغاب) آقای حیدری(گناباد)-آقای ترابی(گناباد)-آقای گندمی(گناباد)- آقای پژند(گناباد٬ استاد)-آقای بهرامی (گناباد)- محمد رحیمی (روستای استاد)-عباسعلی عطایی(استاد)-حسین منوچهری (استاد)-و خانم منصوره نجفی(استاد)و...

 

                                      تعدادی از آموزگاران وکارکنان مدارس استاد(قبل از انقلاب)

 

                                           

                                           بزرگتر                                       بزرگتر

 

تکمیلی (۱):(با تشکر از آقای هادی عطایی)

خانمها فاضله همتی از کاخک، خانم قدسی از کاخک، اقایان محمد برادران و علی ابراهیمیان از کاخک اقای حسین افضلیان از گناباد ،اقای حسین خواجه از بیدخت، اقای علی شمشیر کش ازقصبه شهر ،اقایان حسین عطایی وابراهیم اسدی از استاد ،خانم بندار ازکاخک ،ابراهیم خاکستانی ازقصبه شهر وزنده یاد حسین اکبردوست ازگناباد،وزنده یاد حسین صیامی از کاخک،آقای محمد قورچی از کاخک ،اقای محمد صفری ازبیدخت، اقای محمد ملایی از کاخک
تکمیلی(۲):با تشکر از آقای علی عطایی
 اقای معتمدی از گناباد (1338) اقای توکلی (دکتر زنان فعلی ) ازگناباد سال (1339) واقای داوودی از کاخک (سال 1337)
+ نوشته شده توسط بهرام حسن زاده در سه شنبه بیست و یکم مهر 1388 و ساعت 21:9 |

یاد مدرسه روستا

       روباه و زاغ              سیب و سینی 

               بزرگتر                                           بزرگتر                                    بزرگتر                     

      

                            یار مهربان              باز باران

                                        بزرگتر                                                 بزرگتر

      به یاد همه روز های گذشته و خاطرات شیرینش به مدرسه  روستا رفتم .مدرسه ام  که روزگاری دلنشین ترین نغمه ها را در آن زمزمه می کردم خاک گرفته و بغض آلود ، در تنهایی خود آواز می خواند .گوش دادم. سکوت همه جا را فراگرفت .باور نمی کردم .انگار حضور آدمها  برایش تازگی داشت.حتی حضور یک نفر !!!آرام کنارش رفتم.مرا هم دیگر نمی شناخت .اسمش هم کهنه شده بود.از سالهای دور گفتم و او کم کم و اندک اندک سکوتش را شکست و یاد خاطره ها افتاد .مرا به یاد نیاورد اما هنوز دهقان فداکار یادش مانده بود.سراغش را گرفتم ، دل گرفته گفت: دهقان فداکار زیر کوه مشکلات و غم های زندگی  پیر شد و از گذشته چیزی به یاد ندارد.گفتم چگونه  ؟گله مند گفت: درسش را خوب نخواندید و باز هم سوال من .گفت: رفتید و هیچ وقت سراغی از او نگرفتید . شماهمه این سالها کجا بودید؟روزهای خوب را چگونه چنین زود فراموش کردید ؟درسی که نمره اش را 20 می شدم حالا نمی توانستم جواب پس دهم.بی آنکه به رویم بیاورد  گفت آمده ای تا بپرسی و بروی و باز من و تنهایی هایم . بپرس . ومن همچون کلاس اولی که همه چیز را می خواهد در همان روز اول بداند بی آنکه به گفته اش فکر کنم  از چوپان دروغگو پرسیدم .اشک در چشمانش حلقه زد و بغض آلود گفت ، عزیز است و دیگر چوپانی نمی کند.روزگاری استکه دروغگویی همه را عزیز کرده است.نفس کشیدن برایم سخت شد .انگار راست می گفت.در آن سالها ما درسمان را خوب نخوانده بودیم. به حیاط مدرسه رفتم،  کلاغ سیاه  را دیدم که هیچ پنیری در منقار نداشت.حتی آواز هم نمی خواند .انگار دیگر برای او هم پنیری نمانده بود.انگار هر کس به او رسیده بود فقط سراغ روباه را از او گرفته بود .انگار او هم  در غم روز و  روزگار روزه سکوت گرفته بود.دلم  گرفت و نفسم سخت تر شد .دوستانم هیچکدام در حیاط مدرسه نبودند.هیچ کس بازی نمی کرد .اصلا هیچ صدایی نبود .برگشتم . گام در اتاق کلاس گذاشتم. چه جای خاطره انگیزی .کتابی خاک گرفته را در دست گرفتم.چشمم به تصمیم  کبری افتاد. افسوس، باوفاترین یار مدرسه هم  دیگر تصمیم به ماندن نداشت.نمی توانستم منصرفش کنم .هیچ دلیلی نداشتم. ورق زدم .حسنک را ندیدم. سراغش را از یار مهربان  گرفتم. گفت :گوسفنداش را رها کرد.او اکنون حسنک شاد و خندان که هر روز صبح  دنبال گوسفندان خود می دود نیست .پرسید می خواهی او را ببینی  .گفتم بله همین الان .سکوتی کرد و گفت هنوز هم مانند کودکیت همه چیز را زود می خواهی ! گفتم می دانم هر جا رفته باشد قبل از غروب آفتاب  بر می گردد .گفت:اینبار اصلا او جایی نرفته است .او سالهاست مانده است .این تو و دوستانت هستید که رفتید و یادی از او نکردید .گفتم تو به یادش هستی .زنگ مدرسه به صدا در آمد :

 گاو، ماما می کرد

گوسفند، بع بع می کرد

سگ، واق واق می کرد

وهمه با هم فریاد می زدند: حسنک کجایی؟

حسنک در کلاس را باز کرد اما او هم مرا نشناخت .و من اندوهگین از این غریبه بودن ، کنار میز رفتم.چشمم به سینی کوچک کنار میز افتاد .به یاد سیب و سینی افتادم.کنار سینی رفتم . سرفه ای کرد و مرا  صدا زد .جلوتر رفتم، دستانم را چنان در دستان خاک گرفته اش گرفت که گویی سالهاست  دستی را نفشرده است . گفتم دلتنگی؟گفت سالهاست هیچ سیبی را بو نکرده ام .منتظر ادامه حرفهایش بودم. سکوت بود و سکوت و بعد دلتنگ ترازمن ودلگیرتر از همه آدمهای دلتنگ فریاد زد :هنوز هم بابا سیب بر می دارد؟

جوابی نداشتم جز هیچ . هیچ کس مرا به یاد نمی آورد.ماندن هم برایم سخت شده بود .گام در پله های حیاط مدرسه گذاشتم تا دوباره بگذرم .ناگهان  صدایی آمد.انگار پتروس بود .آه چه خوب. او که از ما نبود!  هنوز مانده است. او باید مرا به یاد داشته باشد.  اسمم برایش آشناست. برگشتم .اما هیچ ندیدم  . سراغش را از کبری گرفتم.اشک در چشمانش حلقه زد و بغض آلود گفت: سد دوباره سوراخ شد اما اینبار هیچ کس نبود به کمکش برود.او غرق شد.دیگر نمی توانستم بمانم ...

یادش بخیر..

(بهرام حسن زاده -تابستان ۸۸  ؛ به یاد سالهای زيباي  دبستان)

+ نوشته شده توسط بهرام حسن زاده در سه شنبه بیست و یکم مهر 1388 و ساعت 16:43 |

بعد از سالهای سال بابای مدرسه رو ديدم. سالخورده تر از سالهای خاطره. افتاده تر از برگهای افتاده. شکسته تر از من تواضع. در گوشم زنگ مدرسه صدا می کرد . زنگ ساعتهای بی زنگار. زنگ خاطره و زنگ انشا . زنگ تعطيلات را چگونه گذرانديد .

انگار هنوز خيلی صميمی بود. بابا سواد خشونت نداشت. بابا معلم مهربانی بود. از معلمها پرسيدم گفتند : فقط صميميت بازنشسته شده .از بچه ها پرسيدم گفتند کوچکی و تواضع بزرگ شده اند مهر مانده که آن هم خودش را بين ابرها گم کرده . يکر نگی هم حالا چند تا بچه داره هرکدام بندگی. گفتم پس پايداری : گفت : عمرش را به بی وفايی داد .

... در گوشم زنگ مدرسه صدا می کرد. انگار از پشت بلند گوهای تاريخ مرا به دفتر خاطراتم می خواند. رفتم . جز هيچ هيچ چيز ديگر نبود. بعد از سالها يکباره بخاطرم آمد ای وای تمام خاطراتم درون جاميزی جا مانده بود.

                 دانش آموزان کلاس چهارم ابتدایی دبستان ۱۵ خرداد به همراه مربی ورزش آقای علی عبداللهی-۲۷/۲/۶۲

                 

                                 بزرگتر                                                             بزرگتر

ياد و خاطره روزهای بودن در دبستان ۱۵ خرداد و مدرسه راهنمايی شهيد مجيد شريف واقفی و همه همکلاسی هايم :عباس اوليايی -حسن پاسبان- محمد عطايی (علی )-مهدی پاسبان-مهدی مراديان- مهدی مرادی- اصغر نادری - رضا نجفيان - جواد رمضانی-علی فاروقی-حسين عطايی (مراد)- ابراهیم روحی-حسین خزایی-کوروش اسدی -حسین عبداللهی و... و آموزگارانم در دبستان:  آقايان محمد حسين حسن زاده(پدرم) و عباسعلی عطايی(دایی ام) /معلم ورزش آقای علی عبد اللهی / مدير دبستان آقای مختار کوه نشين/مدير مدرسه راهنمايی و دبیر علوم آقای حسين منوچهری/ دفتر دار آقای عطا محمد عطایی /دبیر زبان آقای محمد رحیمی/دبیر ریاضی آقای بهرامی/دبیر فنی و حرفه ای آقای ترابی/دبیر ادبیات آقای گندمی/دبیر قران و دینی آقای اصغر پژند و همچنيين آقايان اسماعيل رستمی و محمد پور استاد بخيرو خدا نگهدارشان باد.  (با تشكر ويژه از آقاي علي عبداللهي به خاطر ارسال عكسها)                                                

                        /  بهرام حسن زاده/

+ نوشته شده توسط بهرام حسن زاده در جمعه چهاردهم بهمن 1384 و ساعت 10:27 |

یک با یک برابر نیست !

معلم پاي تخته داد ميزد
صورتش از خشم گلگون بود
و دستانش به زير پوششي از گرد پنهان بود
ولي آخر كلاسيها
لواشك بين خود تقسيم ميكردند
و آن يكي در گوشه اي ديگر " جوانان " را ورق ميزد
براي اينكه بيخود هاي و هوي ميكرد
و با آن شور بي پايان
تساويهاي جبري را نشان ميداد
با خطي خوانا بروي تخته اي
كز ظلمتي تاريك غمگين بود
تساوي را چنين نوشت :
يك اگر با يك برابر است
از ميان جمع شاگردان يكي برخاست
هميشه يكنفر بايد برخيزد . . .
به آرامي سخن سر داد :
تساوي ، اشتباهي فاحش و محض است
نگاه بچه ها ناگه به يك سو خيره گشت
و
معلم مات بر جا ماند
و او پرسيد :
اگر يك فرد انسان ، واحد يك بود
آيا باز هم يك با يك برابر بود ؟
سكوت مدهشي بود و سوالي سخت
معلم خشمگين فرياد زد آري برابر بود
و او با پوزخندي گفت :
اگر يك فرد انسان ، واحد يك بود
آنكه زر و زور بدامن داشت بالا بود
آنكه قلبي پاك و دستي فاقد زر داشت پايين بود
اگر يك فرد انسان ، واحد يك بود
آنكه صورت نقره گون ،
چون قرص مه ميداشت ،
بالا بود
وان سيه چرده كه ميناليد ، پايين بود !!!
اگر يك فرد انسان ، واحد يك بود
اين تساوي زير و رو ميشد
حال ميپرسم يك اگر با يك برابر بود
نان و مال مفتخورها از كجا آماده ميگرديد ؟؟؟
يا چه كس ديوار چين ها را بنا ميكرد ؟؟؟
يك اگر با يك برابر بود
پس كه پشتش زير بار فقر خم ميگشت ؟؟؟
يك اگر با يك برابر بود
پس چه كس آزادگان را در قفس ميكرد ؟؟؟
معلم ناله آسا گفت :
بچه ها در جزوه هاي خويش بنويسيد :
                              يك با يك برابر نيست . . .(خسرو گلسرخی )

----------------------------------

دانش آموزانی که در سال تحصیلی ۶۱-۶۲ در کلاس پنجم ابتدایی همکلاس بوده اند : 

محمدعطایی(فخرالدین)-محمد اسدی(محمد حسین)-حسن حسن زاده-محمد رضا اسدی (حسن )-امیر رحیمی-علی اصغر نادری-محمود رستمی-حسین خزایی-کوروش اسدی-حسین عبداللهی(عباسعلی)-حسین عبداللهی(عبدالله)-مهدی مرادیان-رضا عبدی-ابراهیم روحی و...

+ نوشته شده توسط بهرام حسن زاده در سه شنبه یازدهم بهمن 1384 و ساعت 17:33 |

 

دانش آموزانی که درسال تحصیلی ۱۳۶۲- ۱۳۶۳ در کلاس اول ابتدایی همکلاس بوده اند :

 آقايان :حسن رهبر- حسين رستمی ( اسماعيل )- محسن رمضانی- محمود زحمتکش- داريوش حسن زاده-علی نجفيان - عباس مراديان- محمود رستمی و...( معلم : آقای  ابراهيم فرودی )

+ نوشته شده توسط بهرام حسن زاده در سه شنبه یازدهم بهمن 1384 و ساعت 17:15 |

 

بجای سلام...

بچه ها صبحتان بخیر...سلام

درس اول فعل مجهول است            فعل مجهول چیست می دانید؟

نسبت فعل ما به مفعول است

در دهانم زبان چو آیزی در تهیگاه زنگ می لغزید

صوت ناسازم آنچنان که مگر          شیشه بر روی سنگ می لغزید

ساعتی داد آن سخن دادم  

  حق گفتار را ادا کردم

تا زاعجاز خود شوم اگاه    ژاله را زان میان صدا کردم

ژاله از درس من چه فهمیدی ؟

پاسخ من سکوت بود و سکوت!

ده جوابم کجا بودی ؟

رفته بودی به عالم هپروت!

خنده دختران و غرش من   ریخت بر فرق ژاله جون باران

لیک او بود غرق حیرت خویش

غافل از اوستاد و از یاران

خشمگین و انتقامجو گفتم :

بچه ها گوش ژاله سنگین است       دختری طعنه زد که نه جانم

درس در گوش ژاله یاسین است        بازهم خنده ها و همهمه ها

               تند و پیگیر می رسید به گوش     

    زیر آتشفشان دیده من

ژاله آرام بود و سردو خموش          رفته تا عمق چشم حیرانم

      آن دو میخ نگاه خیره او              موج زن در دو چشم بی گنهش

رازی از روزگار تیره او               آنچه در آن نگاه خواندم

قصه غصه بود و حرمان بود               ناله ای کرد و در سخن آمد

با صدایی که سخت لرزان بود :

فعل مجهول فعل آن پدری است

که دلم را ز درد پر خون کرد

خواهرم را به مشت و سیلی کوفت

مادرم را زخانه بیرون کرد

شب دوش از گرسنگی تا صبح          خواهر شیر خوار من نالید

 

سوخت در تاب تب برادر من         تا سحر در کنار من لرزید

                در غم آن دوتن دو دیده من            

    این یکی اشک بود و آن دگر خون

مادرم را دگر نمی دانم

که کجا رفت و حال او چه بود

گفت نالیدو آنچه باقی ماند

هق هق گریه بود و ناله او

شسته شد به قطره های اشک    

چهره همچو برگ لاله او

ناله من به ناله اش آمیخت

که غلط بود آنچه من گفتم

درس امروز قصه غم توست

توبگو به من چرا سخن گفتم

فعل مجهول فعل آن پدری است

که ترا بی گناه می سوزد

آن حریق هوس بود که در او

مادری بی پناه می سوزد.

- سیمین بهبهانی -

+ نوشته شده توسط بهرام حسن زاده در سه شنبه یازدهم بهمن 1384 و ساعت 16:52 |